خرید بک لینک
سکانس پنجم......

بعد ازدعوای شدیدی که بین من وآرش رخ داد...آرش رفت ومن تنها موندم...خیلی ازدستش عصبی بودم...چون احساس میکردم بهم دروغ گفته...دوباره داره درحقم خیانت میکنه....

روزای بدی بود...دلتنگ میشدم واون نبود...ازطرفی ازدستش کلافه شده بودم ازطرفی هم دوسش داشتم ونمیتونستم قیدشو بزنم....

خیلی سخت گذشت......

حالا من بودم وی دوراهی...انتخاب آرش یا جدایی ازاون....واسه هرکدوم دلایل خاصی داشتم ومن....نمیدونستم باید کدوم راه روانتخاب میکردم....بدجوری دلم داغون بود.....

بدترین حس دنیا اونیه که عاشقش باشی ولی از رفتاراش ناراحت باشی...رفتارای خشنانه ای که هربار قلبتو میشکونه.....

مگه چن بار ی قلب میتونه بشکنه....???چن بار???

خدای من زمان میگذشت اما از آرش هیچ جاخبری نبود...انتظار داشتم که لاقل مثل همیشه بعد از ی چن مدت زنگ بزنه وبگه که اعصابش خورد بوده وحرفاش الکی بود....اما.....

نه....اثری ازش پیدا نبود که نبود....حتی توی وبلاگمم نظر نذاشت.....هیچ کجا نبود ومن حالم بدجوری داغون بود......

دیگه فشارای تنهایی داشت منو له میکرد....فرار روبرقرار ترجیح دادم وی شب دلمو زدم به دریا....

اگه آرش نمیاد پس من میرم سمتش....

گوشیمو برداشتم....شماره جدیدی به دستم رسیده بود...بهش ی پیام خالی زدم....

دل تو دلم نبود...فقط خدا خدا میکردم که شمارش عوض نشده باشه...چون ی ماه بود ازش خبر نداشتم وماشاله آقا آرش سریال عاشقونه ما زیاد شمارش تغییر میکنه.....

اما......

جواب اومد....

آرش:شما?

من:مگه شما آرش نیستین?

آرش:چرا...شما?

وای خدااااااااا...خودشه....قلبم با ضربان1000کار میکرد...استرس وحشتناکی داشتم....میترسیدم.. میترسیدم جوابمو نده....دلمو دریایی کردم وزنگ زدم.. ..

آرش:.........(سکوت کرد)

من:سلاااااااااااااام خوبی?ببخشید دختر خالم اشتباهی دسش خورده رو شماره تو پیام خالی برات اومده...منو میشناسی که...(عرق سردی کردم....زبونم قفل شد...گفتم الان ازپشت تلفن کتکم میزنه)...

......

ولی برخلاف انتظارم آرش از دیدن من وشنیدن دوباره صدام خوشحال شد....سورپرایز شد....

آخر شب کلی باهم حرف زدیم.....وآخرین جملش که بدجوری به دلم نشست.....

آرش:عزیز دلم شاید این جمله رو به خیلیا گفتم ولی شاید تو دومین نفری باشه که از ته دلم اینو بهت میگم که......خیلی دوست دارم...خیلی...بی نهایت که نمیتونی فکرشوبکنی...

هععععععععععی. .. شب خوبی بود....رویایی...همون شبی که ماه ها بود انتظارشو میکشیدم...آرامش عجیبی داشتم....ازشبایی که همیشه آرزوشو میکردم.....

چن روز رابطه داشتیم.....ولی متاسفانه........

متاسفانه ی روز مادرم فهمید.....

همه چیز خراب شد.. ..همه چیز......چن بار زنگ زدم به آرش وپیام دادم اما بدجوری رو دور لجبازیه....

آرش بهم گفت:خانوم محترم ولمون کنه اه.....اینقد بهم پیامف نزن....بدم میاد تو بهم پیام بدی...چقد پرویی میگم پیام نده....خیلی آدم نفهمی ای

دوباره آرش رفت ومن تنها شدم.....دیگه ازش خبری نیست که نیست ومن برای چندمی. باره که قلبم دراثر نامهربونیای آرش آروم وبی سر وصدا شکسته..

برچسب: نویسنده: ساحل خلیلی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 23:14

صفحه بندی