خرید بک لینک
سکانس اول.......

همونجوری که توی پست قبلم گفتم دختری خوشحال وخوشگذرون بودم....بازیگوش وشیطون....بچه زرنگ کلاس .....خلاصه دنیایی داشتیم براخودمون....قهرودعوا تو کار من نبود...

اوج ناراحتیم5دقیقه بود وبعد اون قیامت فرامیرسید وآشتی وروبوسی.....

دنیای جذابی بود...هرچی بود همش غم وغصه درس ونمره وعروسک بود...به چیز دیگه ای تعلق ووابستگی نداشتم.....

اما امان ازدوست ناباب......

ی دوست داشتم به اسم سمانه....چشمای سبز..قدکوتاه...تپل...صورت گندمی..لب ودهن بزرگ...بینی بزرگ... نسبتن زیبا ولی ادعای زیبایش تمام دنیارو ورداشته بود...کشت منو بس که هی میگفت من خوشکلم من خواستگار ریخته دم در خونمون....واااااااای....کلافه ودیوونه شدم ازدستش....

همش توخط پسرابود ....متاسفانه من بیچاره هم واسه رفتن به خونه باید با اون میرفتم چون خونه هامون توی ی مسیر بود.....

دوم دبیرستان بودم که سر وکله نیما پیداشد......

پسری خوشتیپ وجذاب ...متین ومودب....اون موقع دانشجوبود که همسایمون شدن.....

پسری که دل خیلیا اسیرش بود واون بیچاره هم اسیر من....

اوایل متوجه نگاهاورفتارای خاصش نشدم...دروغ چرا فک میکردم ازاین پسراست که باهمه رابطه داره...

اما اینا واقعیت ماجرانبود.....

نیما عاشق من شده بود ومن خبرنداشتم.....تا این که بعد دوسال همین سمانه هی نشست زیر پام که نیما خیلی بهت نگاه میکنه...خیلی دنبالته...فک کنم عاشقت شده....

اولین بار که اینوشنیدم خندم گرفت....من وعشق?????

حتمن دیووونه شده....

اما وقتی به رفتاراش دقت کردم دیدم نه ای بابا...اون واقعن عاشق من شده بود...توی راه مدرسه...دم درخونه...هرجاکه من هستم اونم هست...

وقتی این حقیقتو فهمیدم ناخودآگاه دل منم سمتش رفت اما .....

امان ازعشقی که باغرور ادغام باشه....

به خودم مغرور شدم...بهش محل نمیدادم...اون بیچاره التماس منو میکردکه فقط شمارموبهش بدم تا باهام حرف بزنه....

اما من فقط غرورمو درپیش گرفتم وبه خواسته اون عاشق بیچاره توجهی نکردم...فک میکردم من درکنار هرکسی باشم عاشقم میمونه....دنیاروبه پام میریزه...

ولی این طور نشد.....

نمیدونستم مردم این زمونه دیگه فقط دنبال منافع خودشونن وکمتر کسی مثه نیما وجود داره...

من جاهل ونادون بودم وبدترازاون غرور هم پیشه راهم کرده بودم...

دوسش داشتم ولی اصلن به روی خودم نمیاوردم...همش لجبازی میکردم....

تا این که فرجام این عشق آغاز شد....

نیما عوض شده بود...دقگه بهم توجهی نمیکرد....زیاد روبه رونمیومد....

ای کاش نیما این کارارو زودترکرده بود تا ارزشش روفهمیده بود....

بعداز3ماه خبررسید که نیما ازدواج کرده.....

هیچ وقت اون شب روفراموش نمیکنم...

دنیاتوسرم کپ شد.....

چرا????من مقصرکاربودم....من..

اون بیچاره بس که التماس من کرد ودید من بهش محل نمیدم رفت.....ومنو تنها گذاشت...

هعییییییییییییی

خودکرده راتدبیر نیست.......

من مسئول قلب شکسته نیما شدم که الان این زندگی برام رقم خورد....

برچسب: نویسنده: ساحل خلیلی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 23:14

صفحه بندی