خرید بک لینک
سکانس سوم....بیچاره شدم.....

اینقد شکوفه به من پیام زد که من کلافه شدم....مرتب پیامای آرش رو که به شکوفه داده بود برام فروارد میکرد.....

دلم خون بود....پیامای اون رو که میخوندم ومیدیم که چقد آرش قربون صدقه شکوفه میره والتماسش میکنه وهمش بد منو پشت سرم به شکوفه میگم دلم خون میشد ولی من هم چنان عاشق آرش بودم....

نمیتونستم فراموشش کنم....آخه دوسش داشتم....آخه عاشقش بودم.....من کدوم گناه روکرده بودم که باید اینجوری تاوان پس میدادم???

هعیییییی......

همه مکافات من که فقط همین نبود......

بعد رفتن آرش سخت مریض شدم....تب ولرز داشتم وحالم خوب نبود....باید خودمم توی این بحبوحه واسه کنکورآماده میکردم که ناگهان....

ی شب خیلی حالم بد بود.....شکوفه مرتب پیام میزد ومن همش گریه میکردم.....

اینقد کلافه شدم که گوشیمو خاموش کردم وانداختمش زیربالشت.....

صبح آزمایش داشتم....باید میرفتم.....

متاسفانه یادم رفته بود گوشی روببرم....

مامانم رفته بودسراغ گوشیم واونو روشن کرده بود که.....بسم الله.....

پیامای شکوفه که حدود20تا پیام بود اومده بود روگوشیم ومامانم فهمیده بود من چه گندی زدم.....

خدا به داد برسه......

دیگه بهتره ازاون روز نگم.....ضربه های پیاپی توی سرم فرود میومد ومن فقط گریه میکردم....

دیگه چی داشتم که بگم.....

مامانم گوشیمو ازم گرفت.....

حالا دیگه به چن تا درد گرفتارشده بودم.....

تنها کاری که ازدستم برمیومد سکوت محض ومطلق بود....

شروع کردم توی دوماه باقی مونده واسه کنکورخوندم.....

هعععععععی.....چه روزایی که با ی چشمم اشک میریختم وبا ی چشمم کتاب میخوندم....

دلم بدجوری داغون شده بود.....

دیگه رسمن تو اوج بدبختی حضور داشتم.......

برچسب: نویسنده: ساحل خلیلی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 23:14

صفحه بندی